آبان نوشت

نظرات را منتشر نمی کنم :)

بایگانی
آخرین مطالب

جان بر لب

يكشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۳، ۰۵:۵۴ ق.ظ
گاهی می گذارمش توی جعبه‌ی ‌ خاتم ِ روی میز توالت و درش را می بندم . گاهی ؛ لای دیوان حافظ می گذارمش و حافظ را می سُرانم طبقه‌ بالای کتابخانه تا دور از دست دخترک باشد. گاه شانه اش می کنم و جلوی آینه به بلندایش لبخند  می زنم و حتا قربان صدقه‌ی خودم می ‌روم . گاه به آن شکر و قهوه می زنم و در شیر می جوشانم . گاه می بافم اش توی گیسوانم و سفت سنجاقش می‌زنم بالای سرم . گاه با آن کاردستی درست می کنم و با پسرک به مسخرگی اش می خندیم ! گاه با آرد ، شکر و کاکائو  ، آن‌قدر هم‌اش می‌زنم تا دیگر خودش نباشد ؛ در فر می ‌گذارمش و عصر که شد  باب اسفنجی می بینیم و مزه مزه اش می کنیم !     حسرت  را می گویم ! حسرت را حتا می شود در گیلاس ِ کریستال پایه بلندی ریخت و به دور دست خیره شد و نوشید . می شود آخر ِ یک روز خسته ؛ عمیق پُک‌اش زد .   فقط کاش ... آن حسرت ؛ حسرت ِ خودت باشد ، نه عزیزانت !
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۵/۱۲
آبان دخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی