آبان نوشت

نظرات را منتشر نمی کنم :)

بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

قربان ِ آن انگشت هایت بروم بچّه  ؛ وقتی به شکل "وی" می گیری و سر از ماشین بیرون می کنی ، تا در جمعیت شاد ِ پیروز ؛ شاد و پیروز باشی  .  قربان ِ آن هراس کودکانه ات بروم بچّه ؛ وقتی از بوق زدن های شادمانی در حضور پلیس راهنمایی-رانندگی حتا ؛ می ترسی و مُدام می پرسی:این ها پلیس های خوبند دیگر ، نه !؟ قربان ِ آن همدلی هایت بروم بچّه ؛  وقتی به جای من ، انگشت بر انتخاب می زنی و هنگام ِ انداختنش در صندوق ، زیر لب دعا می خوانی . کاش این سَرا برای فرزندانش مادر مهربان تری باشد ... . پی نوشت : با تو من چه رعنا می شوم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۱۹
آبان دخت
مادامی که مُدام فکر می کنم ، در ذهنم مایعی چسبناک تولید می شود که جزئیات را به هم می چسباند ؛ جزئیات ، کل می شوند و آن قدر بزرگ ، که بتوانند مرا مایوس و غافلگیر کنند ! آلودگی به تفکر مُدام ؛ دست به دامنم می کند به انفعالِ دامن گیری که هی باز تولید می شود و هی دامن می زند به سیکل ِ معیوب ِافکار ِ تا به ابد معطّل مانده ی معلّق ؛ تعلیق ِ جانکاهی که از کاه کوه می سازد و تعلّق را رنگ ِ عُلقه می زند . و آخ که باید جای من زندگی کرده باشی تا بدانی این تعلیق ِ لعنتی ِمُدام چه جانی از آدم می گیرد و چه طاقتی طاق می کند. آن وقت است که آن قدر کار می کنی تا همان طور که افکار در خودشان لول می خورند ، تو غوطه ور شوی در چیز دیگری و غرق کنی خودت را افکار را مغروق! و نفس کم بیاوری و شاید جان هم ... .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۵۵
آبان دخت
وسط ِ هزار تا کار و درس و قرار و دِدلاین و تحویل پروژه و وظایف محوله و غیرمحوله ؛ دو تابچه فارغ التحصیل شده ی بی حوصله و انتظارهای بی جا و بــِجا ایستاده ام ! و بی حرفِ پیش ، حالا حالا ها باید مثل اسب عصاری بدوم ! حرف و حاشیه و داستان هم که همیشه هست . امّا این وسط ... وسط ِ انبوه ِ کارهای نصفه‌نیمه ، یک نفر برای خودش ، خوش و خرّم است ! انگار ته ِ دل‌اش با جهان صلح است . می داند که بالاخره راهی خواهد یافت . می داند که از پس مشکلاتش برمی آید .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۳۶
آبان دخت
آن روز ؛ آشپزخانه شلوغ بود و من ماکارونی آبکش می کردم !  دخترک ؛ روی میز اُپن نشسته بود و تکالیف جمله سازی‌اش را انجام می داد . پسرک ؛ کتابش را به دیوار کنار  ِسینک تکیه داده بود و برای تمرینات انگلیسی اش کمک می گرفت . همزمان ... عشق در جان ِمن می جوشید و درد بی تابم می کرد ؛ تعلّق بی صبرم می کرد و تعلیق جانم را می گرفت ، و اشکی پنهانی چاشنی ِ ماکارونی می شد ! به یک باره ... چیزی تغییر کرد ، چیزی شکست ، چیزی مُرد ، چیزی زنده شد ... . همه ی آن چه تمام ِ این سال های سیاه و سخت و معلّق به بهای جان خریده بودم ؛ در نظرم بی بها شد . تو گویی آزاد شدم به یک باره . تصمیم گرفتم  .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۲۱
آبان دخت