آبان نوشت

نظرات را منتشر نمی کنم :)

بایگانی
آخرین مطالب
دلم می خواهد کسی دستم را بگیرد و بنشاندم در ماشین و بی مقصد در شهر بچرخاندَم ! حرفی نزند ؛‌ نگاهم نکند ؛‌  فقط هر از گاهی دستم را بگیرد که حواسم هست  . من ؟ بی دغدغه گریه کنم . او ؟ شانه هایم را محکم در بغل بگیرد و نپرسد چرا گریه می کنم ،‌ نترسد از سیل ِ اشک های من .  خیره شود در چشم هایم و آرام و قاطعانه بگوید : همه چیز درست می شود ؛ همه چیز ! و من باور کنم ، باور کنم که "همه چیز" درست خواهد شد.
۰ نظر ۰۴ دی ۹۲ ، ۰۴:۰۱
آبان دخت
روی میزم می پرند ! از این سو به آن سو  ؛  آن که از همه چاق‌تر است ، تکیه داده به مونیتور و بر و بر مرا نگاه می کند ! هوم ... باید همین امروز بنشینم و لیست‌شان کنم ،‌  قورباغه هایم را می گویم ! دیگر فهمیده ام که ...  هرگز آن لحظه‌ی موعود نخواهد رسید ؛ هرگز زمانِ‌ مناسب از در نخواهد آمد . باید قورباغه ات را همان لحظه که باید قورت دهی ! لیز است ! بدبوست ! ناخوشایند است ! چندش آور است گاهی ؛‌ اما قورت‌اش که دهی از شر خارش ابدی‌اش خلاص می شوی . اصلن ...  معجزه یعنی همان مواجهه‌ی سریع با خارش های دائمی یک ذهن دغدغه ساز ؛  بی که دل بسته‌ی معجزات پیامبران دور و بر باشی !
۰ نظر ۱۷ آذر ۹۲ ، ۰۷:۲۹
آبان دخت
در آن هیاهو و سر و صدا و رفت و آمد ِ نذری پزان ِ خانه ی مادربزرگ ؛  داشتم فکر می کردم ، چیزی جایی اشتباه شده یحتمل ،  گوشه ای از ما دریغ شده ، بی که بفهمیم ، قطعه ای ، جایی کارش را درست انجام نداده ،  تو گویی تاوان ِ چیزی حتا ،  یا شاید از کم ِ بضاعت ِ روزگار ؛‌ تا همیشه اطمینان بدهد : در مرکز ِ توجه کسی هستی ؛ مرکز ِ دنیایش !
۰ نظر ۲۳ آبان ۹۲ ، ۱۵:۳۷
آبان دخت
اصلن انگار برای من همه چیز از کلمه‌ها متولد می شوند ؛‌ تمامِ خوشی‌ها ، تمامِ لذّت های ریز ِ زیر پوستی ، حتا تمام ِ بد‌خُلقی‌ها .  گاهی همین کلمه‌ها راه ِ نفس‌ام را بند می آورند ،‌ گویی باید یک جایی برملایشان کنم ،‌افشایشان کنم ؛‌ باید خلاص کنم انگشتان و ذهنم را . خُب ... همه چیز را که نمی شود نوشت ؛ نمی شود لامصّب !  نمی شود تو را چید بین کلمات ، لابه لای جمله‌ها ؛   کلمات سُر می خورند و  من سَرریز می شوم !  سَرریز می شوم میان خط‌ها و خط خوردگی ‌ها ... . نمی شود تن‌ات را نوشت میان ِ هجاهای چندحرفی ؛‌ نمی شود لحن‌ات را نوشت میان ِ نیم‌فاصله‌ها  ؛‌ نمی شود صدایت را نوشت به جای سه نقطه‌ها ؛‌ می نویسم و باز کلمات از دست‌ات می دهند ،‌  باز می نویسم و باز نوشته ها از زیر دستم سُر می خورند ،  بی که تو را داشته باشند به تمامی .
۰ نظر ۱۵ آبان ۹۲ ، ۰۸:۴۱
آبان دخت
سحر‌گاه ؛‌  نگرانِ شادمانی‌ات بودم .  صبح‌گاه ؛‌   آوازت و صدایی که از پس ِ گوشی روی بناگوشم انگشت ِ‌مهربانی می کشید ،‌ شادمانم کرد !
۰ نظر ۱۴ آبان ۹۲ ، ۰۸:۳۷
آبان دخت
از یک طرف ِپنجره ،‌ نور مستقیم می تابد به نگاهم  ،‌ و از آن سوترک باد سرد و بوی باران می خورد به صورتم . از صبح دارم به تناقض فکر می کنم . زندگی ‌ست دیگر ؛‌ گاهی وقت‌ها به جاهایی از قصّه می رسی که دیگر هیچ جوره نمی شود جورش کرد ! این روزهای زندگی‌ام پُر است از خوب و کمی بد  .  پُر است از عشق و کمی نفرت .  پُر از اتفاق‌های عجیب و حس‌های عجیب تر . تناقض و تضاد و تعجّب و تقاص . می دانم ... نباید اینجا بنویسم‌شان ، باید توی همان دفتر طوسی نوشته شوند ! باید بمانند همان‌جا . همان پشت . تا فعلن دیگر نبینم‌شان ،‌ نخوانم‌شان ؛‌ و سال‌ها بعد ... خواندن‌شان ؛‌ متحیرم کند ،‌سرمستم کند ،‌ بی تاب ِ‌روزهای تب‌دارم کند !
۰ نظر ۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۰:۱۳
آبان دخت
آبی به رویم می زنم  و صورت خیس  در هاله ای از موهای سیاه ِ تب‌دارم را در آینه می بینم ؛‌ تا به حال این قدر آرام ِ جان کسی بوده ای آبان‌دخت !؟‌
۰ نظر ۱۲ آبان ۹۲ ، ۰۵:۲۸
آبان دخت
زن که باشی ، گاه ؛ چه ساده سُر می خوری ، از اسیری تا اثیری ... .
۰ نظر ۰۹ آبان ۹۲ ، ۱۳:۱۲
آبان دخت
امروز چه بیش‌ترک عاشق‌اش شده ام ! زن ِ درون ِ آینه را می گویم .
۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۰۲
آبان دخت
مهر که بیاید می‌شود یک‌سال ...  دارد می‌شود یک سال و من هنوز منتظرم .  منتظرم "  آن فرصت "  از راه برسد تا تکیه بدهم عقب و نفس عمیقی بکشم و سیگاری آتش کنم و چشم بدوزم به افقی دور و بگویم آخیش‌ ش ش ش .
۰ نظر ۲۶ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۳۳
آبان دخت