آبان نوشت

نظرات را منتشر نمی کنم :)

بایگانی
آخرین مطالب
حس هایی هست برای نگفتن ، حس هایی هست برای ننوشتن ... . پی نوشت : حال ِ آدم ها را در پُست های منتشر نشده‌شان باید جُست ؛ در پیامک های دِرفت شده‌شان .
۰ نظر ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۱۷
آبان دخت
درد ، مهمان ناخوانده ای ‌است که می آید و میرود  ؛ گاه خانه نشینم می کند ، گاه می ترسانَــدَم. گاه می ایستم جلوی آینه و تماشایش می کنم که چگونه در من لانه کرده ... از من تغذیه می کند ، رشد می کند ، بالغ می شود  ، تخریب می کند ، می کُــشد. می دانم ... باید آن قدر درد بکشم تا روزی یک درد بزرگ به دنیا بیاورم ، نوزاد ناقص الخلقه ای که تا متولد شود ، می میرد. جای زخم‌هایش ؟ خوب می شود ... حتمن خوب می شود .
۰ نظر ۰۴ تیر ۹۲ ، ۰۸:۱۸
آبان دخت
قربان ِ آن انگشت هایت بروم بچّه  ؛ وقتی به شکل "وی" می گیری و سر از ماشین بیرون می کنی ، تا در جمعیت شاد ِ پیروز ؛ شاد و پیروز باشی  .  قربان ِ آن هراس کودکانه ات بروم بچّه ؛ وقتی از بوق زدن های شادمانی در حضور پلیس راهنمایی-رانندگی حتا ؛ می ترسی و مُدام می پرسی:این ها پلیس های خوبند دیگر ، نه !؟ قربان ِ آن همدلی هایت بروم بچّه ؛  وقتی به جای من ، انگشت بر انتخاب می زنی و هنگام ِ انداختنش در صندوق ، زیر لب دعا می خوانی . کاش این سَرا برای فرزندانش مادر مهربان تری باشد ... . پی نوشت : با تو من چه رعنا می شوم
۰ نظر ۲۷ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۱۹
آبان دخت
مادامی که مُدام فکر می کنم ، در ذهنم مایعی چسبناک تولید می شود که جزئیات را به هم می چسباند ؛ جزئیات ، کل می شوند و آن قدر بزرگ ، که بتوانند مرا مایوس و غافلگیر کنند ! آلودگی به تفکر مُدام ؛ دست به دامنم می کند به انفعالِ دامن گیری که هی باز تولید می شود و هی دامن می زند به سیکل ِ معیوب ِافکار ِ تا به ابد معطّل مانده ی معلّق ؛ تعلیق ِ جانکاهی که از کاه کوه می سازد و تعلّق را رنگ ِ عُلقه می زند . و آخ که باید جای من زندگی کرده باشی تا بدانی این تعلیق ِ لعنتی ِمُدام چه جانی از آدم می گیرد و چه طاقتی طاق می کند. آن وقت است که آن قدر کار می کنی تا همان طور که افکار در خودشان لول می خورند ، تو غوطه ور شوی در چیز دیگری و غرق کنی خودت را افکار را مغروق! و نفس کم بیاوری و شاید جان هم ... .
۰ نظر ۱۸ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۵۵
آبان دخت
وسط ِ هزار تا کار و درس و قرار و دِدلاین و تحویل پروژه و وظایف محوله و غیرمحوله ؛ دو تابچه فارغ التحصیل شده ی بی حوصله و انتظارهای بی جا و بــِجا ایستاده ام ! و بی حرفِ پیش ، حالا حالا ها باید مثل اسب عصاری بدوم ! حرف و حاشیه و داستان هم که همیشه هست . امّا این وسط ... وسط ِ انبوه ِ کارهای نصفه‌نیمه ، یک نفر برای خودش ، خوش و خرّم است ! انگار ته ِ دل‌اش با جهان صلح است . می داند که بالاخره راهی خواهد یافت . می داند که از پس مشکلاتش برمی آید .
۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۳۶
آبان دخت

آن روز؛

آشپزخانه شلوغ بود و من ماکارونی آبکش می کردم!  

دخترک؛ روی میز اُپن نشسته بود و تکالیف جمله سازی‌اش را انجام می داد.

پسرک؛ کتابش را به دیوار کنار  ِسینک تکیه داده بود و برای تمرینات انگلیسی اش کمک می گرفت.

 همزمان ... عشق در جان ِمن می جوشید و درد بی تابم می کرد؛

تعلّق بی صبرم می کرد و تعلیق جانم را می گرفت

و اشکی پنهانی چاشنی ِ ماکارونی می شد!

 به یک باره ... چیزی تغییر کرد،

چیزی شکست،

چیزی مُرد،

چیزی زنده شد ... .

همه ی آن چه تمام ِ این سال های سیاه و سخت و معلّق به بهای جان خریده بودم ؛ در نظرم بی بها شد.

تو گویی آزاد شدم به یک باره. تصمیم گرفتم  .

۰ نظر ۰۵ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۲۱
آبان دخت
گاه ؛ خیلی نازکم از شعف ؛ خیلی نازکم از اندوه ؛  نازک ... بی که به جایی بند باشد . نازک ... بی که تا فردا دوام بیاورد حتا .
۰ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۰۷
آبان دخت

هزار سال دیگر هم بگذرد به شکستن شیشه ها و صدای شکستن‌شان عادت نخواهم کرد!

 هرگز یاد نمی گیرم ، چطور باید فردای ِشکستن، خُرده شیشه ها را جمع کرد؛ شکسته ها را بند زد و تعریف ِ تازه‌ی شکسته ی اشیا را پذیرفت ، توگویی که از ازل شکسته بوده اند.

 نه ... هرگز یاد نمی گیرم! مرتاض نیستم که روی خُرده شیشه ها راه بروم و عادت کنم؛

درد دارد . بغض دارد .

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۶:۵۴
آبان دخت
وقتی به آن جا برسی که حماقتهای تاریخیات را که به یاد می آوری ، بتوانی بهشان بخندی ؛ نه آن که رویت را برگردانی تا اشکت سرازیر نشود ، یا موضوع را عوض کنی تا رنگت نپرد . دقیقن همان جا ... آن حماقت تمام شده و به زندگی بازگشته ای !
۰ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۸:۵۵
آبان دخت
دخترکم؛ 
ببخش مادرخسته ات را وقتی شیطنت های بی انتهایت را تاب نمی آورد و به فریادی دل کوچکت را می لرزاند!
امروز نمی دانی ولی روزی خواهی فهمید که همان هنگام که تو رنجیدی؛ قلب من از تحمل دیدن رنجت ، سینه ام را بی تاب کرده بود و پنهانی چقدر برای تو و سخت گیری هایی که متحمّل می شوی گریسته ام . 
نمی دانی که شبها ساعتها نگاهت کرده ام ؛ پلک های بسته ات را بارها بوسیده ام و دستهای خشکت را آرام آرام چرب کرده ام . 

دخترکم؛ من بـــایـــد تو را این گونه بزرگ کنم ؛ باید به تو قدرت و شعور را ورای زلالی زنانگی بیاموزم .
می دانی نازنین ؛ زن موجود عجیبی است ؛ به آنی اشک بر دامان می شود و به آنی خرامان ... . 
هرگز نمی خواهم مثل مادرت دیـــر یاد بگیری که اشک چشم ، شانه ای می خواهد برای همدردی ، و همدردی ، هر کسی را سزا نیست ! 

نازنین‌ام؛ گاه آرزو می کنم کاش هرگز نبودی یا لااقل تو هم چون برادرت مرد زاده می شدی ؛ آن وقت لازم نبود جز خودم ، دل نگران ِ نازکی ِزن دیگری در این وانفسای مردانه باشم ، در آن صورت شاید می شد همه چیز را نادیده گرفت و بعد به خودم نهیب می زنم که اگر نبودی چه تنهایی غمگینی را باید تحمل می کردم...
آن وقت صبورانه بی رحمی خدا را شکر می کنم که تو را دارم ! 

 می دانم دخترک! که اگر بزرگ تر بودی این حرف هار اهیچ گاه برایت واگو نمی کردم ؛ کاش گوش های کوچکت از یاد ببرند آنچه شنیده اند و کاش دل بزرگت ببخشد مادرت را . 

 فرشته ی کوچکم؛ مادرت را برای نبودنش سرزنش نکن ؛ چند ساعتی نبودنم در کنارت آن گاه که مادران ِدوستانت پشت در مدرسه می ایستند و غیبت می کنند ،چند ساعتی بودنم در کنار خودم است. مرا به خاطر خودخواهی ام ببخش ؛ باید ... باید برای این که بتوانم طاقت بیاوم این همه تنهایی را ؛ گاه تنهایت بگذارم. 

 نازنین ؛ می دانم که باید به تدبیرهای کودکانه ات گوش کنم آنگاه که غم دل ، چشمانم را تر می کند ؛ وقتی کنارم می نشینی و کودکانه می خواهی که بخندم. می دانم که باید شادی خنده هایت ، دویدنت ، شیرینی زبانت و استدلال های دل نشینت را شکر بگویم و دیگر هیچ نگویم، 

وقتی هر هفته در آن کلینیک ِلعنتی شانه های خسته ی بی مرد  زنی را می بینم که کودکِ علیلش را با چه امیدی به دوش می کشد و برای کار درمانی می آورد. و زن بی پناه چه ناگزیر است از نگه داشتن گردن ِبی نای کودکش ! نازنین‌ام ؛ زن موجود عجیبی است... زن دلش که بگیرد ، پایش سُست می شود ، آن گاه خیلی هنر می خواهد تا نخواهد تشنگی اش را با هزارن مُرداب اطرافش سیراب کند . 

کاش می توانستم همیشه پیش‌ات باشم... نگران تو ام دخترک . نگران .  

پ.ن: باز نشر نوشته ی پیشین
۰ نظر ۱۴ فروردين ۹۲ ، ۰۵:۱۸
آبان دخت