آبان نوشت

نظرات را منتشر نمی کنم :)

بایگانی
آخرین مطالب

به جایی از زندگی رسیده‌ام شاید که اولین بار خاصی نمانده، 

تجربه‌ی اولین بارهای زندگی را با طعم‌های شیرین و گس و تلخ و حتا شورشان چشیده‌ام و تجربه‌های دیگر ملغمه‌ای از اولین بارهای پیشین محسوب می‌‌شوند.


اما گاهی عاشقانه‌های خلاقانه‌ات و 

گاه خبرهای فردایت که پیش از انتشار فقط چشمان نگارنده آن ها را خوانده، 

چنان طعم شیرین و ترش یکباره‌ای به جان این مدت‌ها از اولین گذشته، می پاشد 

که گویی چهارده سالگی زیر پوستم سالسا می‌رقصد!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۹
آبان دخت

فرقی نمی‌کند تو را در دوره ی صفویان و در گیر و دارِ انتقال پایتخت دیده باشم،

یا در حال نوشیدن قهوه ی قجری در دوره ی قاجار،

یا در شلوغی و ازدحام دستگیری مصدق، 

یا دوره‌ی رضاشاه با کلاه پهلوی بر سر! 



حتا به سالِ هزار و سیصد و هشتاد و هشت ... .


قطعا من در هر زمانی که می‌دیدمت دچارت می‌شدم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۰
آبان دخت


شب بود.

در جاده‌های بین شهرهای چسبیده به هم شمال، 

نم‌نم‌ک باران می‌بارید، راننده می‌راند و من لمیده به تو،

در حالی که دستم در دستت جاخوش کرده بود، 

کوبیسمی که نور و قطرات باران روی شیشه ها می‌ساخت را نگاه می‌کردم.


تو خواب بودی و نفس هایت عمیق و سنگین. هایده هم بی رحمانه می‌خواند!

انگار یک برش شیرین و رویا گونه از زندگی‌ای که گاه سخت گس است. 


نمی دانم ... شاید خود زندگی همین است 

و باقی، حواشی‌ای هستند که بی‌مهابا جان تپنده‌ی زندگی را کدر کرده‌اند.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۴۰
آبان دخت
حال عجیبی دارم.
حس‌ام مثل مادری‌ست که از صبح می‌داند امروز روز دیگری‌ست. 
بی آنکه درد داشته باشد یا چیزی تغییر کرده باشد یا حتا به وعده‌ی زایمان رسیده باشد. 
می داند امروز نوزادش را به دنیا خواهد آورد. می داند بی آن که دلیل علمی، منطقی یا حتا حسی داشته باشد.
می داند که از این لحظه جنین کامل است! ریه‌هایش بالغ است و آماده‌ی تنفس.
موهای جنین بلند شده و ناخن‌هایش رشد کرده و سر انگشتان کوچکش چروک خورده!
مادری که می‌داند وقتش است ... که اگر از وقت بگذرد ممکن است مولود خفه شود.
و همان مایعی که جنین در آن بزرگ شده، جای مایه‌ی حیات، می‌تواند مایه‌ی مماتش شود!

حال عجیبی دارم. 
ترسیده‌ام ... خوشحالم ... منتظرم ... منتظر نیستم ... کلافه‌ام ... قلبم بی‌پروا در سینه می‌کوبد.
مثل همان مادر!

حال عجیبی دارم و می دانم یک تلاش دیگر، یک فشار کوتاه، یک نفس عمیق، 
دنیایم را دگرگون می‌کند و آن‌چه چشم انتظارش بوده‌ام، متولد می‌شود.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۰۸:۰۹
آبان دخت

امروز تولد من است. 
به سن پیامبری رسیدم، بی که کتاب مقدسی داشته باشم یا رسالتی به من وحی شده باشد یا حجت حواریونم باشم!

همیشه تصورم از چهل ساگی‌ام، زنی تکیه زده بر صندلی راک بود در حالی که آرامش بودا طوری در نگاهش و لبخندی بر لبش است، مبارزه‌هایش را کرده، دورنمای زندگی اش را می‌داند، دنیا بر الگوریتم های تدوین شده‌اش می‌چرخد، دودل و مضطرب نیست و می‌داند از زندگی چه می‌خواهد.


امروز اما ... هنوز دارم مبارزه می‌کنم، هنوز دارم از نو خراب می‌کنم و می‌سازم، هنوز خود را نوجوانی می‌دانم در کالبد بزرگسالی‌ام که شیطنت می‌کند، می‌ترسد، می‌دود،

گاهی جا می‌زند، عاشق می‌شود، زمین می‌خورد، از شوق به گریه می‌افتد، از هراس تبدار می‌شود، اهدافش را دوباره و دوباره برنامه‌ریزی می‌کند و هنوز نمی داند از دنیا چه می‌خواهد!


تا دیروز که سی و نه سال و سیصد و شصت و چهار روزه بودم، دهگان جدید سنم را دوست نداشتم و چپ چپ نگاهش می‌کردم!
اما از صبح این عدد زوج خوش قامت، چه آرامشی در دلم انداخته! 

باشد که رستگار شویم :-)



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۶
آبان دخت

بزرگ شده ام!

حتا قد کشیدم ام گویی؛ 

چیزهایی برایم مهم نیست که پیش تر شالوده ی زندگی ام بود 

و چیزهایی مهم است که روزگاری در باورم نمی گنجید. 


پوست انداخنن، قد کشیدن خوب است؟


درد دارد!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۷
آبان دخت

در چله‌ی تابستان، پنجره را باز گذاشته‌ام.

گاهی هوا گرم می‌شود، گرم و طاقت‌فرسا، گاهی هم باد می‌وزد، ملایم و خنک.

 

دیشب به خودم قول دادم!

دیشب به خودم قول دادم که دست از مدام‌ پیش‌بینی‌ کردنِ‌ هوا، مدام‌ چک‌کردنِ‌ هواشناسی، مدام‌مراقبِ‌ آینده‌ بودن بردارم!

باد اگر بوزد، حالم خوب است، گرم هم که بشود، حتما چاره‌ای، چیزی پیدا می‌کنم.

مدام به بازکردن و بستن در و پنجره فکر نمی‌کنم دیگر! پنجره را باز گذاشته‌ام باد بوزد.

 

کسی در بزند هم، در را باز خواهم کرد. این‌جوری جهان امن‌تر و آرام‌تر است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۵۸
آبان دخت

پسرک دارد توی سررسید جدیدش خاطره می‌نویسد.

دخترک نشسته توی خانه بالشی‌اش و دارد بازی می‌کند.

من... فرو رفته‌ام توی خودم و تکان نمی‌خورم.

تکان نمی‌خورم که زندگی بیدار نشود. 

که اشک‌هایم راه نیفتند روی صورتم، که صدایم در نیاید و نگاهم نچرخد.


صدای بچه‌ها می آید.

من و مرغ عشق‌های خانه ساکتیم.

جمعه‌ام بی‌حوصله و غمگین است و به خاطر بچه‌ها خودش را رسانده به ظهر.


ظهری که آشپزخانه‌اش کسل و کلافه است.


پسرکم دیشب هوس ته‌دیگ زعفرانی کرده بود.

دخترکم مرغ سرخ شده می خواست.

جمعه‌ی طفلکی‌ام نوازشم می کند و با بغض دستم را می‌گیرد و بلندم می‌کند، نبض خانه‌ام باید بزند.



ماه‌های کوچکم دوان دوان سراغ آغوشم را می‌گیرند.

قلب‌شان تند می‌زند و گونه‌هایشان گرم است و بوی زندگی می‌دهد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۵۶
آبان دخت

شلوغم.

تنها واژه ای که شاید بتواند این روزهای مرا توصیف کند، همین است: شلوغم!

معنای زمان را گم کرده ام. 
سرم را از روی مونیتور بلند می کنم، ظهر شده، 

به گمانم تنها چند خط کد زده‌ام که می بینم، هوا تاریک است.

صبح می‌روم جلسه، اذان مغرب برمی‌گردم پشت ِ‌میزم برای شروع کار!


پسرک اشکالات درسی‌شان را برایم تلگرام می‌کند و من اگر وقت کنم چک می‌کنم و برایش جواب می‌نویسم و سعی می‌کنم با همان دوسه استیکر عاشقانه‌ای که دارم، مادری را در حق شان به جا آورم!


مادر و پدرم همیشه بد موقع زنگ می‌زنند!

وقتی من دارم یک موضوع حیاتی را در جلسه ای به کرسی ِ توافق حضار می نشانم، آهسته می گویم: بعدا زنگ می زنم!

بعدنی که معمولا یادم می رود و شب به شب پیامک مادرم با آن همه فاصله گذاری زیادی و غلط تایپی را می بینم که نوشته: دلم برایت تنگ شده و دلم هری می ریزد پایین. 
از مصاحبت دوستانم تلفنی و تلگرامی- اگر وقت کنم- استفاده می‌کنم.

خواهرانم، خواهران مجازی منند!

اگر گاهی وُیسی بگذارند، تازه ته قلبم تیر می کشد که: وای! چقدر دلم تنگ صدایشان بود!


سعی می کنم مادرخوبی باشم! حق السکوت آخر هفته ها- اگر کار فورس پیش نیاید، که بعید است- تفریحات ِ گران و آوانس های زیاد است!

دخترک، ده‌ها بندِ کفشی که برای ساخت دستبند خریده بود را به هم گره زده، من که می‌رسم خانه یک سرش را به مچ دستِ من می بندد، سر دیگرش را به مچ خودش! تا خیالش راحت شود که مادر در خانه است!

بماند که کم پیش نمی آید که نصفه شب، مادر را به تلفن ناگهانی‌ای که ای‌داد شرکت رفت روی هوا، بکشانند پشتِ میزش و مجبورش کنند، بندِ تعلق از دست باز کند و مسئولیت مادری را به پایه‌ی صندلی بسپارد! 


شلوغم.

شلوغم و از پسِ همه ی این شلوغی‌ها، کسی در ذهنم نهیبم می‌زند که بس است!
ببین، ببین افق ِ دور دست تصویر روی دسک تاپ را!

چیزی شبیه آن جا را می خواهم. دوست دارم در آن فضا بدوم.


بین این همه ددلاین و بگیر و ببند و قرار و توافق؛ آدمک ِ توی ذهنم هنوز عاشق ِ رنگ و نور است،

به وجد می‌آید و حظ می کند و پَر می‌گیرد.


آدمکِ بیچاره‌ی ذهنم... دارد بی تفاوت می‌شود، بس که می‌گوید بس است!


شلوغم

شلوغم و تنها همین را می‌دانم که باید بس شود. 





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۱۳:۴۷
آبان دخت

هر روز صبح، روزنامه های دیروز را روی میز کنار کتری پهن می کند که همکارانی که خودشان چای 

می ریزند، میز را لکه دار نکنند. 


هر روز صبح، ماگ به دست از پله ها پایین می روم که خودم چای بریزم تا هم قدمی بزنم و هم

چند نفری را ببینم و سلامی کنم، به بهانه ی این که می خواهم رنگ چای را خودم تنظیم کنم!


چای را ریختم، چشمم به روزنامه ی روی میز افتاد و تصویر زن جوان بیست و نه ساله ای که یک روز 

صبح از منزل خارج شده و دیگر بازنگشته است!

زن اختلال حواس نداشت و سطور آگهی از مخاطبین می خواست که خانواده ای را از نگرانی برهانند!


تصویرِ‌زن جوان و زیبا بود و شال یشمی بر سر داشت. ته چهره اش مرا یاد یکی از دوستان 

دبستانم می انداخت که وقتی می خندید، چالی روی گونه اش فرو می رفت و زیباترش می کرد.


فکر کردم شاید زن گمشده هم چالِ‌گونه داشته، و حتا حواسش بوده، وقتی می خندد چالش معلوم 

شود!

فکر کردم زن ِ‌گمشده چه آرزوها و رویاهایی در سرش داشته؟ چه دغدغه هایی؟ چه دلگیری هایی؟


فکر کردم شاید، یک روز عادی مثل همه روزهای خسته ی خدا، آرایشکی کرده، لباس پوشیده،

برای آخرین بار فرزند خوابش را بوسیده، 

برای آخرین بار گلدان هایش را آب داده، 

برای آخرین بار آینه را پاک کرده،‌

برای آخرین بار خانه را نگاه کرده و رفته!

رفته.

رفته.

و دیگری از نامبرده خبری نیست! 


فکر کردم شاید ... .

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۰
آبان دخت