آبان نوشت

نظرات را منتشر نمی کنم :)

بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب در فروردين ۱۳۸۹ ثبت شده است

گاهی حس می کنم ؛ وجود ِ تو امتداد ِ رویا های کودکی ام است...  شیرین ،شاد ، آبی  و قابل اطمینان!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۸۹ ، ۰۹:۲۴
آبان دخت
پدر بزرگ گفت:برو اون قرص والیوم منو بیار؛ رو یخچاله... بعد از والیوم ، پدر بزرگ ؛ بعد از لیوان آب ،پدر بزرگ ؛بعد از سرمایی که در گلویش پایین می رفت , پدر بزرگ گفت:واقعیت اینه که اون مرده! ملیحه گفت:واقعیت اینه که من امروز اونجا بودم... - که چی؟ - نمی دونم...وقتی با همین چشمهام دیدم که مردم بچه هاشونو ، شوهراشونو بغل کردن و رفته ن... بعد من دستهامو باز کردم ، دنبال یه کسی ، یه چیزی ... دیدم یه چتر تو دستمه، اونو بغلش کردم ؛ یه رویا رو که آبی بود؛ اون خیلی آبی بود ؛ با خودم بردمش خونه ؛ با هم حرف زدیم... - پس , حالا یه چتر داری که هم واقعیت توست ، هم رویاس... - نه...یه ساعت پیش که از خونه می اومدم بیرون ؛ بدطوری بارون می بارید ؛ چتر وارونه شده بود , من هم ولش کردم! - چرا؟ - واسه این که اون واقعا یه چتر بود!می فهمین پدر بزرگ ؟دوباره شده بود یه چتر.... . . * قسمتی از کتاب "یوزپلنگانی که با من دویده اند " از  بیژن نجدی . . پی نوشت : حس ِ کارکتر ِ ملیحه را چقدر لمس می کنم ... چتری داشتم که فکر می کردم ، دیگر چتر نیست و شده است همدلم و حالا می بینم که نه! انگار همان چتر است هنوز... .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۸۹ ، ۰۴:۲۵
آبان دخت
درست وسط ِ جناغ ِ سینه‌ ام کمی  سمت چپ ؛ یک  چنگال ِ تا‌شده گیر کرده است !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۸۹ ، ۰۹:۱۷
آبان دخت
تا همین دوازده سیزده ساعت ِ پیش  ایستاده بودم روی لبه ی آخر دنیا مردد و تنها   نه مستاصل! می شناسی کجا را می گویم ، همان جا که خدا هم دیگر کاری به کارت ندارد و بی نوا خسته شده بس که منصرفت کرده و توی چموش باز زل زده ای در چشمانش ! همان جا که تمام تعاریف ِ جهان از تمام ِ مفاهیم انسانی ،ناب و سخیف ،زیر سوال است. همان جا که تسلیم محضی ،منفعل ، بی تلاش. همان جا که هوایش بد جور گرفته است. ایستاده بودم و جرات پریدن نداشتم ؛ آرزو می کردم کاش یا جاذبه به آنی چند برابر شود و یا تند بادی ،طوفانی  چیزی بیاید و پرتم کند پایین! ایستاده بودم و اشک هایم را باد بی رحمانه خشک می کرد.اما انگار آن بند ِ نا دیدنی همیشگی بازم گرداند ،تمام ِ مفاهیم انسانی دانه دانه از زیر سوال بیرون آمدند  ،و من دو سه قدم عقب گرد کردم اکنون کم کم دارم برمی گردم ... یادم باشد برای نوه هایم تعریف کنم که : عزیزانم من لبه ی آخر ِ آخر دنیا را دیدم  ؛ از قضا جای خیلی بدی هم نبود... *  آخ که اگر بدانی دلم چقدر برای دستانت تنگ شده !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۸۹ ، ۰۴:۲۵
آبان دخت