آبان نوشت

نظرات را منتشر نمی کنم :)

بایگانی
آخرین مطالب

۱ مطلب در شهریور ۱۳۸۸ ثبت شده است

حدودا شش ماه از من کوچک تر است تقریبا با هم استخدام شدیم در بیشتر پروژه ها با هم کار کرده ایم برایند کار فنی و حرفه ای اش با توجه به شرایط کاملا متفاوت خانوادگی ؛ کم تر از من است شاید اختلاف سلیقه هایمان در پس تشابه عقیده هایمان  بود که اهمیتی نداشت .دوست بودیم و هستیم...   من به دید یک هم سن که همه مراحل زندگیش را از مهد کوک تا غرق شدن در زندگی مشترک قبل از این که حتا بداند کیست؛ دویده بود و چند تا پله یکی کرده بود به او از بالا می نگریستم و گاهی نمی فهمیدمش.  یادم هست روزگاری را که هر دو با چشمانی خسته و مست خواب در جلسه های کاری شرکت می کردیم؛ من خسته از شب بیداری و بیمار داری دو کودک نورسته تب آلود و او مست از تب مهمانی شبانه دی شب... .  یادم هست وقتی صدایش را کودکانه و لوس می کرد و بقیه را مجاب به انجام کاری .  من او را تنها نگاه می کردم ؛نگاهی مادرانه...    حالا من در ته خطم!هرچند به روی خودم نمی آورم واز بقیه انکارش می کنم ... ولی می دانم که دیر یا زود باید دست میوه های دلم را بگیرم و پا پس بکشم . شاید تنها منتظر شنیدن سوت پایانم در این وقت اضافه تمام نشدنی کسل...   و او؛همان دوست همکار؛ در همین روزها ؛در تدارک جشن وصال عشقی است که من هیچ گاه تجربه اش نکرده ام... .   خوش حالی ام از شادی اش مانع از این نمی شود که غبطه نخورم به خنده های شاد ، چشمان براق وسرمستی نوجوانانه این روزهایش... .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۸۸ ، ۰۹:۱۵
آبان دخت